|
|
|
|
|
بعد از این همه وقت .............دوباره اومدم... دلم تنگ شده بود واسه اینجا ... این چند وقت به همه چیز رسیدم ....به اینکه زندگی زیباتر از اون چیزیه که آدم ها تصورشو می کنن....اینکه شاید وقتی تو تنهاییامون فکر میکنیم هیچ کس رو نداریم.... همیشه یه قلبی هست که ما رو دوست داره و برای ما می تپه.... این روزا حس زندگی رو با اعماق وجودم لمس می کنم ، و به این باور می رسم که من زنده م .....و دارم زندگی می کنم ..... ***خدای بزرگ***،بخاطر این عشق پاکی که تو به قلبای من و همدم لحظه های تنهاییم هدیه کردی ازت ممنونم ....و قول می دم که پاسدار این عشق بمونم ..... این روزا یه کم درد دوری اذیتم میکنه .....دلتنگ شدم .....دلم برای نگاه مهربون و صدای دلنوازش تنگ شده ......و می خوام دو باره به چشمای پر از حرفش نگاه کنم تا اون هم از چشمام این رو بفهمه که چقدر دوستش دارم .........دلم برات خیلی تنگ شده عزیزم.... چقدر من لوس شدم....
و این هم برای عزیزترینم : متشكرم به امید دیدارت طاهره ۱۳/۱۱/۸۶ |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چقدر چقدر یخ زده... چقدر غمگینانه... میان هیاهوی ذهنم گم شدی... گفتم که نمی دانم ..... و تو ندانستن من را تعبیر به بهانه کردی ... گفتم باش تا بیایم تو باز هم مثل بچگی قایم شدی و من باز هم برای پیدا کردنت گریه کردم و تو خوب می دانی که من قایم باشک بازی را هیچ گاه یادنگرفتم .... اما باز هم تکرار .... نمی دانم ........ از پس این همه سال سکوت اینک نه من پیدایم و نه تو .... و چرا خدا غرور را آفرید تا من و تو همیشه قایم باشک بازی کنیم .... نمیدانم ................. و همین ندانستن است که سخت مرا می آزارد .... کاش می دانستی....... طاهره ۱۸/۲/۸۶ |
||
|
|
|
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
درک نخواهی کرد.... |
||
|
|
|
|
|
سلام بعد از مدتها بالاخره تونستم بیام اینجا...... بهار داره از راه می رسه ... دوباره همه چیز بوی تازگی به خودش می گیره دوباره بوی سبزه ...بوی بارون ... بوی خاک...
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه....... باز هم تمام می شود....... و ناتمام می ماند تمام نیمه جان آرزوهای من .... و باز هم دفتر خاطرات زندگی ام ورق می خورد ... و امیدهایم خاک خورده تر می شوند... و باز هم شروع می شود ... دوباره زنده می شوم دوباره بال وپر می گیرم ....و عزم رفتن می کنم ...به نا کجا آبادی شاید اما هرچه هست ....نهایت تویی .... می دانی و می دانم محبوب من ! یکسال گذشت و باز هم همان حسرت همیشگی.... همان بهانه گیری ها.... چه کنم ؟ خودت بگو.... دل خسته ام امیدی جز دیدن رویت ندارد .... این امید را از او مگیر... به امید آنکه سال سال تو باشد ....محبوب دلهای محزون... مگر می شود بهار باشد و تو نباشی... نخواهم بهاری را که نشانی از تو ندارد... بهار را بی تو بهاری نیست...مقصود من...! راستی خوش به حال درختا ...خوش به حال پرنده ها خوش به حال برگای سبز...خوش به حال غنچه ها... اصلا خوش به حال روزگار.... همین جا از خدا می خوام بهترین ساعتا و دقایق و ثانیه های عمرمون رو تو سال جدید نسیبمون کنه... و حالمون رو به بهترین حال تغییر بده به امید روزی که هیچ درد و غمی تو سینه ها نباشه.... وسیع باش و تنها... |
||
|
|
|
|
|
بسم رب الحسین
و سلام بر حسین(ع) و سلام بر علی(ع)...
نام تو سرِود موج موج دریاست هر چند که مضمون غریبت تنهاست پرواز تو از غدیر تا عاشوراست بالی ز علی (ع) است با تو ، بالی زحسین (ع)
یا علی(ع) |
||
|
|
|
|
پیش عشقی زیبا ...زیبا خیلی کوچیکه دنیا.....دنیا با یاد توام هر جا... هر جا ترکت نکنم.... یا حسین(ع) |
||
|
|
|
|
|
سلام کلی دلم تنگ شده بود واسه اینجا .........امتحانام شروع شده .....اصلا وقت هیچ کاره دیگه ای رو ندارم ....اووووه...راستی عیدتون که گذشت مبارک .... ما هم قربونی و نذر داشتیم .............. راستی منتظر یه مهمونم تو خونه ی دلم برام دعا کنین ........ منم براتون آرزوی بهترین ها رو میکنم از ته ته دلم .............
مسافر داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم.....تنها....تنها و صبوری مرا کوه تحسین می کرد... خوش باشید همیشه |
||
|
|
|
|
|
سلام چه زیبا خندید و رفت... شهر مقدس قم به سوگ نشست. آیت میرزا جواد تبریزی در بیمارستان کسری تهران درگذشت.
تفسیر امام علی(ع) از انالله و انا الیه راجعون: امام شنید که شخصی گفت: " انا لله و انا الیه راجعون" فرمود: این سخن که ما می گوییم :"ما همه از خداییم " اقراری است به بندگی و اینکه می گوییم: "بازگشت ما به سوی خداست" ، اعترافیست به نابودی خویش... در آخر بازم می رم سراغ نهج البلاغه چون دیدم هرچقدر هم که حرفا قشنگ باشن اما نمی تونن قشنگ تر از حرفای امیر المومنین باشن ... امام درحکمت ۷۴ میفرمایند: انسان با نفسی که می کشد، قدمی به سوی مرگ می رود..... و همین طور تو حکمت ۲۰۳می فرمایند: ای مردم! از خدایی بترسید که اگر سخنی گویید می شنود...و اگر پنهان دارید می داند...و برای مرگی آماده باشید که اگر از آن فرار کنید شما را می یابد...و اگر بر جای خود بمانید شما را می گیرد و اگر فراموشش کنید شما را از یاد نبرد.... فاتحه یادتون نره.... علی نگهدارتون باشه یا حق |
||
|
|
|
|
|
سلام
بر روی قالیچه ای نشسته ایم به اسم جوانی...... می تازیم و گرد و خاک می کنیم... اسیر یک بازی شده ایم به نام غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم ... سراپا شور...!!! برد و باخت را می شناسیم ...!؟ آشناییم با شعور ...!؟ وجداییم با غم...!؟یا غرق در غرور...!؟ چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو ....... چیزی مثل خیال یا یک آرزو.................!!!
|
||